با من همچون کشاورزان سر زمین حرف نزن .
همچون برنج کاران سر جالیز حرف نزن.
کشاورزان سخت می کوشند .
برنج کاران سخت نگاه می کنند.
و من اینگونه نخواهم بود.
اجازه ندارم اینگونه باشم.
با من همچون باد حرف نزن .
همچون نسیم حرف نزن.
باد آواز خوشی دارد.
و نسیم رقص خوشی.
با من همانند خودم حرف بزن .
همانند خودم.
همانند نگاهم.
همانند جا پاهایم.
همانند انسانیتم.
همانند نبودنم . . . بودنم.
با من روز بمان . . . شب نشو.
با من بمان . حرف بزن.
سکوت نباش.
با من همچون درختان سبز قد برافراشته حرف نزن .
درختان ذکر اکسیژن می کنند.
با من همچون دیگران حرف نزن .
دیگران گوش ندارند.
با من همچون خودم حرف بزن . . .
به نظر آسان می آمد.
روزی که دم حق بازدم بودن را نداشت.
روزی که مرگ حق سفید زیستن را نداشت.
روزی که آدم دیگر حق زایش را نداشت.
آغاز شد و برای پایانش حقی گذاشته شد.
پایان بدون پایان.
آهسته تر از هر فضیلتی به ضیافت می روم
نگاهم کن !
خبرهای تازه ازآفتاب چه داری ؟
حوصله های خواب الود
تنهای های در آغوش گرفته
دل های شتابزده
دیوانگی های نو
دلم عصیان می کند
شعمها را خاموش می کنم
اسیری را دوست ندارم
خبر از شهامت نیست
ترسی ظریف از آزادی مرا همراهی می کند
وابستگی مرا می رنجاند
تعادل . . .
رقصیدن بر لبه لیوان شیوه من است
تکانم نده !
مترسک گونه به پاسبانی
مزرعه سبز آرزوهای کودکی
در فصل باروری ایستادیم
در رویای یک تبسم ساده
به گمان عشق
خیره در نقاب دوستی
در خلسه ممتد !
افسـوس
افســـــــــوس
در هجوم بی امان زاغان
پرچین خیالی هیچ فرو ریخت
و در حیرت نگاه ناباور ما
به تاراج رفت :
همه آن چیزهایی که در حوصله روزها
به بار نشسته بود
مترسک گونه
در سکوتی تلخ و بهت
و حسرتی بی پایان
بر ویرانه آن همه آبادی
به خاک افتادیم
سکوت ما
نه از شرم دست های ناتوان ما بود
نه از ترس زخم تبـــر
سکوت ما
زایش اندیشه مسموم
انتظار آزادی در پشت در های بسته است !
سکوت
سکــــــــــــــــــوت
هرگز " از سکوت نه به خشم رسیدیم "
نه به فریاد
تنها تن دادیم به سکــــــوت . . .
از گورخر پرسيدم
آيا تو سياه هستي با خط هاي سفيد
ياكه سفيدي با خط هاي سياه ؟
و گورخر از من پرسيد
آيا تو خوبي با عادت هاي بد
يا بدي با عادت هاي خوب ؟
آيا آرامي اما بعضي وقت ها شلوغ مي كني
يا شلوغي بعضي وقت ها آروم مي شوي ؟
آيا شادي بعضي روزها غمگين مي شوي
يا غمگيني بعضي روزها شاد ؟
آيا مرتبي بعضي روزها نامرتب
يا نامرتبي بعضي روزها مرتب ؟
و همچنان پرسيد و پرسيد و پرسيد . . .
ديگر هيچوقت از گورخري در باره ي خط روي پوستش
نخواهم پرسيد . . .
طول جاده
در میان خطوط سفید بهم چسبیده
ناگهان
فاصله ای است
برای دور زدن
یعنی باید برگشت
یا نه
باید تامل کرد
کدام یک
کسی می داند
ديشب مثل هميشه
زيپ پوستم را باز كردم
پيچ سرم را باز كردم
و رفتم توي رختخواب.
شب كه خواب بودم
يك آدم احمقي آمد تو
پوستم را تنش كرد
سرم را روي سرش پيچ كرد .
حالا با پاهاي من تو خيابان مي دود .
كارهايي مي كند كه من نمي كنم
حرف هايي مي زند كه من نمي زنم
بچه ها را قلقلك مي دهد
به مردها لگد مي زند
دست خانم ها را مي كشد .
حالا اگر اشك به چشمان زيباي شما بياورد
يا سرتان را درد آورد
بدانيد من نيستم
همان ديوانه اي است
كه پوست مرا تنش كرده .
كسي به فكر گل ها نيست
کسی به فکر گربه های جمع شده در خود، از سرما نیست
كسي نمي خواهد
باور كند كه باغچه دارد مي ميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد ، آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجرد است كه در انزواي باغچه پوسيده است
گربه ی شهر ما تنهاست . . .
خر کسی است که جواب محبت را به بدی می دهد
و
نه آنکسی که به هر دلیلی به هر کسی محبت می کند . . .
می پرسید من خرم که اینقدر به او محبت کردم ؟ ! ؟
پس بده
تمام برگهایی را که روزی به اندازهی آنها دوستت داشتم را پس بده
دوستت دارم هایم را پس بده
با بغض و فریاد بخوان
همین !
چه کسی فکرش را می کرد
منی که در هر چه فکرش را بکنی
اسراف می کردم
امروز که زمان عشق ورزیدن رسیده . . .
این گونه صرفه جو شدم !!!