تبليغاتX
بن بست ابهام بن بست ابهام
نویسنده : امین کاظمیان - ساعت 21:49 روز شنبه هفتم آذر 1388
 

با من همچون کشاورزان سر زمین حرف نزن .
همچون برنج کاران سر جالیز حرف نزن.
کشاورزان سخت می کوشند .
برنج کاران سخت نگاه می کنند.
و من اینگونه نخواهم بود.
اجازه ندارم اینگونه باشم.
با من همچون باد حرف نزن .
همچون نسیم حرف نزن.
باد آواز خوشی دارد.
و نسیم رقص خوشی.
با من همانند خودم حرف بزن .
همانند خودم.
همانند نگاهم.
همانند جا پاهایم.
همانند انسانیتم.
همانند نبودنم . . . بودنم.
با من روز بمان . . . شب نشو.
با من بمان . حرف بزن.
سکوت نباش.
با من همچون درختان سبز قد برافراشته حرف نزن .
درختان ذکر اکسیژن می کنند.
با من همچون دیگران حرف نزن .
دیگران گوش ندارند.
با من همچون خودم حرف بزن . . .


 


نویسنده : امین کاظمیان - ساعت 23:10 روز دوشنبه دوم آذر 1388
 

به نظر آسان می آمد.
روزی که دم حق بازدم بودن را نداشت.
روزی که مرگ حق سفید زیستن را نداشت.
روزی که آدم دیگر حق زایش را نداشت.
آغاز شد و برای پایانش حقی گذاشته شد.
پایان بدون پایان.


نویسنده : امین کاظمیان - ساعت 22:44 روز دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
 

آهسته تر از هر فضیلتی به ضیافت می روم
نگاهم کن !
خبرهای تازه ازآفتاب چه داری ؟
حوصله های خواب الود
تنهای های در آغوش گرفته
دل های شتابزده
دیوانگی های نو
دلم عصیان می کند
شعمها را خاموش می کنم
اسیری را دوست ندارم
خبر از شهامت نیست
ترسی ظریف از آزادی مرا همراهی می کند
وابستگی مرا می رنجاند
تعادل . . .
رقصیدن بر لبه لیوان شیوه من است
تکانم نده !

 


نویسنده : امین کاظمیان - ساعت 22:51 روز پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
 

مترسک گونه به پاسبانی
 
مزرعه سبز آرزوهای کودکی
 
در فصل باروری ایستادیم

در رویای یک تبسم ساده

به گمان عشق

خیره در نقاب دوستی

در خلسه ممتد !

افسـوس
 
افســـــــــوس

در هجوم بی امان زاغان
 
پرچین خیالی هیچ  فرو ریخت
 
و در حیرت نگاه ناباور ما

به تاراج رفت :

همه آن چیزهایی که در حوصله روزها

به بار نشسته بود

مترسک گونه

در سکوتی تلخ و بهت
 
و حسرتی بی پایان

بر ویرانه آن همه آبادی

به خاک افتادیم

سکوت ما

نه از شرم دست های ناتوان ما بود

نه از ترس زخم تبـــر

سکوت ما

زایش اندیشه مسموم

انتظار آزادی در پشت در های بسته است !

سکوت

سکــــــــــــــــــوت

هرگز " از سکوت نه به خشم رسیدیم "

نه به فریاد

تنها تن دادیم به سکــــــوت . . .


 


نویسنده : امین کاظمیان - ساعت 23:0 روز سه شنبه نوزدهم آبان 1388

 

از گورخر پرسيدم

آيا تو سياه هستي با خط هاي سفيد

ياكه سفيدي با خط هاي سياه ؟

و گورخر از من پرسيد

آيا تو خوبي با عادت هاي بد

يا بدي با عادت هاي خوب ؟

آيا آرامي اما بعضي وقت ها شلوغ مي كني

يا شلوغي بعضي وقت ها آروم مي شوي ؟

آيا شادي بعضي روزها غمگين مي شوي

يا غمگيني بعضي روزها شاد ؟

آيا مرتبي بعضي روزها نامرتب

يا نامرتبي بعضي روزها مرتب ؟

و همچنان پرسيد و پرسيد و پرسيد . . .

ديگر هيچوقت از گورخري در باره ي خط روي پوستش

نخواهم پرسيد . . .

 


نویسنده : امین کاظمیان - ساعت 23:26 روز دوشنبه هجدهم آبان 1388
 

 طول جاده

در میان خطوط سفید بهم چسبیده

ناگهان

فاصله ای است

برای دور زدن

یعنی باید برگشت

یا نه

باید تامل کرد

کدام یک

کسی می داند

 


نویسنده : امین کاظمیان - ساعت 21:35 روز چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

 

ديشب مثل هميشه

زيپ پوستم را باز كردم

پيچ سرم را باز كردم

و رفتم توي رختخواب.

شب كه خواب بودم

يك آدم احمقي آمد تو

پوستم را تنش كرد

سرم را روي سرش پيچ كرد .

حالا با پاهاي من تو خيابان مي دود .

كارهايي مي كند كه من نمي كنم

حرف هايي مي زند كه من نمي زنم

بچه ها را قلقلك مي دهد

به مردها لگد مي زند

دست خانم ها را مي كشد .

حالا اگر اشك به چشمان زيباي شما بياورد

يا سرتان را درد آورد

بدانيد من نيستم

همان ديوانه اي است

كه پوست مرا تنش كرده .

 


نویسنده : امین کاظمیان - ساعت 22:31 روز شنبه نهم آبان 1388

 

كسي به فكر گل ها نيست

کسی به فکر گربه های جمع شده در خود، از سرما نیست  

كسي نمي خواهد

باور كند كه باغچه دارد مي ميرد

كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است

كه ذهن باغچه دارد ، آرام آرام

از خاطرات سبز تهي مي شود

و حس باغچه انگار

چيزي مجرد است كه در انزواي باغچه پوسيده است

گربه ی شهر ما تنهاست . . .

 


نویسنده : امین کاظمیان - ساعت 12:34 روز جمعه یکم آبان 1388
 

خر کسی است که جواب محبت را به بدی می دهد

و

نه آنکسی که به هر دلیلی به هر کسی محبت می کند . . .

 

می پرسید من خرم که اینقدر به او محبت کردم  ؟ ! ؟


پس بده

 

تمام برگ‌هایی را که روزی به اندازه‌ی آن‌ها دوستت داشتم را پس بده


دوستت دارم هایم را پس بده


با بغض و فریاد بخوان


همین !

 


نویسنده : امین کاظمیان - ساعت 21:48 روز یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
 

چه کسی فکرش را می کرد

منی که در هر چه فکرش را بکنی

اسراف می کردم

امروز که زمان عشق ورزیدن رسیده . . .

این گونه صرفه جو شدم !!!


|