کمی بلند تر، صدایت را نمی شنوم!
نه، گوشم سنگین نشده، بار گناهانم سنگین شده!
چه زود دیروزها را از یاد بردم و غرق فرداهای نیامده شدم!
دیروز ترا از یاد بردم،
امروز یادم آوردی،
قول میدهم فردا ترا از یاد نبرم!
مینویسم به یاد شناور چشمانت
چشمانت به راه است تا جاده ها کوتاه شوند
کوتاه میشود فاصله های دور
دور نیستی ای جانان من . . .
لحظه هایمان بارانی و گرم .
می مانم و میبینم
در بستر رویاها
چیزی به من از آواز
چیزی به من از خنده
چیزی به من از گریه
چیزی به من از رویا
میسازی و میبازی
تو ساز پر احساسی
در قلب پر احساسم
می مانم و میسازم
با یاد تو آوازی
با یاد تو...........
برگرفته ای آزاد از ترانه ای زیبا...
گاه دیوانه می شوم، سرکش می شوم
از من دلگیر نشو!
آخر من که جز تو کسی را ندارم!
مرا به خودم بیاور
قبل از آنکه دیر بشود.
وقتی قول و قرارهایم را،
عهدی را که آن شب با تو بستم،
فراموش کردم
مرا به خودم بیاور.
هر طور که صلاح می دانی.
دستم را بگیر.
من از کودکی از تاریکی می ترسیدم
و می ترسم.
مرا در این ظلمات به حال خود رها مکن.
آغوش وا کن،
مرا در بر بگیر،
گرمم کن،
در گوشم نجوا کن،
آرامم کن.
من تنها ترا دارم و بس!
آری!
این همان دلی ست
که دیروز در سینه ام گنجاندی،
حال می بینی که چه سیاه و آلوده ست!
نمی توانم این گونه امانتت را برگردانم.
به من فرصت بده،
فرصت پاک شدن.
ـ پرسیدم کسی هم اینجا هست ؟
ـ عیسی گفت من هستم . . .
ـ محمد هم سالها گفته بود که هست !
ـ اما . . .
خیابان های شب
هیچ ندارد
چند ماشین شهرداری
پر از آشغال
چراغ هایی
که چشمک می زنند
تعدادی زن
با شال های باز و
شلوارهای کوتاه
که لنگ خرج زندگیند
و گاهی
تیرهای برقی
که خلوت ِ دست های
در گردن افتاده را
روشن می کند.
تو اما
لنگ خرج زندگیت
نیستی
بادبادکت را
پدرت
وقتی شش ساله بودی
زیر انداز خودش کرد
و حالا
سالهاست
که در خواب راه می روی . . .
چکار داري که باران نمي بارد
اينجا سالهاست که ديگر
به قصه هاي هم گوش نمي دهند
دست خودشان نيست
به شرط چاقو به دنيا آمده اند !
و تا پيراهنت را سياه نبينند
باور نمي کنند چيزي از دست داده باشي . . .
رنگ و قلم در دستان شماست ""
... ... ... ... ...
... ... ... ... ...
... ... ... ... ...
بهشت را نقاشی کنید . . .
عیسی اینجا نیا !
اینجا خدایت خدایی نمی کند
اینجا خدا کس دیگری است
اینجا گهواره ات را می شکنند
اینجا حنجره ات را با تیغی می درند
اینجا معجزه کارایی ندارد
عیسی !
اینجا خدایت را هم به صلیب میکشند
می خواهم بنویسم
فقط می خواهم بنویسم
نه برای اینکه نوشته باشم . . .
می خواهم علتی ناگفته باشد
بر افتاده بودن مردمک چشم هایم
که از دیدن اشرف مخلوقات . . .
سخت خسته است