تبليغاتX
خدا نگهدار

خدا نگهدار

من رفتم ...

 از جايي كه هيشكي منو نمي خواست

به جايي كه هيشكي منتظرم نبود !

 

 


واقعا رفتم .

از جایی که هیشکی منو نمی خواست به ...

... تمام لحظه هایی که با تو آنلاین بودم رو به خاطر دارم و خواهم داشت .

+نوشته شده در 87/03/26ساعتتوسط امین | |

راسته ميگن پشت دريا شهريست ؟

+نوشته شده در 87/03/25ساعتتوسط امین | |

دیگر از خیلی چیزها می گذرم......

می خواهم بدانم درخت چیست؟

حرمت کفش های کهنه کجاست؟

من دلم" زندگی" می خواهد.....

دلم می خواهد تا "شدن" بدوم و در بودن نپوسم!

+نوشته شده در 87/02/07ساعتتوسط امین | |

مهربانتر!
دلهاي عاشق
دير نااميد ميشوند
اما
زود ميشكنند!

+نوشته شده در 87/02/04ساعتتوسط امین | |

عاشقش شده بودم

عاشق آن هاله خاکستری دور چشمهایش

عاشق آن لبخند ماسیده

و دستهای بی حرکتش.

عاشق آنهمه وقار و غرور

...

مرده بود

+نوشته شده در 87/01/23ساعتتوسط امین | |

تو خوبي خدا!
ولي من ديگر دوستت ندارم.
منهم خوبم!
ولي ديگر دوستم ندارند.

+نوشته شده در 87/01/21ساعتتوسط امین | |

دروغ  كه بگويم
گوش نمي كني
راست كه بگويم
 باور !

+نوشته شده در 87/01/17ساعتتوسط امین | |

من نقش داماد رابازي ميكنم
تو عروس مي شوي  .
بعد من نقش پدر را بازي ميكنم
تو مادر مي شوي  .
بعد من نقش پدر بزرگ را بازي ميكنم
تو مادر بزرگ مي شوي  .
بعد من مي ميرم . . .
تو عروس مي شوي !

+نوشته شده در 87/01/15ساعتتوسط امین | |

گل زياد بود
 دور و برت. . .
دستهايت ولي
هميشه پوچ بود !

+نوشته شده در 87/01/15ساعتتوسط امین | |

لذت ببر
كه ابرهاي سياه
از آسمان دلت رفته اند!
مهم نيست...
همه شان آمده اند پيش من!

+نوشته شده در 87/01/13ساعتتوسط امین | |

از خوابهاي شبانه ام
سراغت را نمي گيرم ديگر .
ستاره ها نزديك ترند
از تو  ، به من !

+نوشته شده در 87/01/12ساعتتوسط امین | |

بعد از رفتن تو
قول دادم به بهار
كه شكوفه نكنم
قول دادم به خزان
قول دادم...
كه بر باد روم!

+نوشته شده در 87/01/10ساعتتوسط امین | |

-    هي آقا ! پياده شو  ايستگاه آخره!
-    چه زود!
-    بعله ديگه وقتي خواب باشي زود ميگذره
-    اما  كي خوابم برد ؟!

+نوشته شده در 87/01/07ساعتتوسط امین | |

من كنار پنجره اي نشسته ام كه رو به ديوار سيماني باز ميشود
و گلبرگهاي گلداني را نوازش ميكنم كه پژمرده !
دارم برايت شعري مينويسم كه قافيه اي ندارد!
با خودكاري كه جوهرش تمام شده و كاغذي كه خط ندارد
- اما خط خطي شده -
براي تويي كه نيستي !
از عشقي كه هيچ وقت
نه تو دركش كردي
             و نه خودم !

+نوشته شده در 87/01/06ساعتتوسط امین | |

با سلام

.

خوب سال ۸۶ هم تموم شد...

سالی که اصلا خوش نگذشت...

و شاید گاهی تلخ به زندگی بیهوده خود خندیدیم...

گاهی خود....با دست خود دلمون را شکستیم...

گاهی اسیره بازی های دو روی زمانه شدیم....

و شاید تقصیر کاره اول خودمون بودیم..

 

سالی که فهمیدیم هنوز برای فهمیدن خیلی راه دارم

سالی که فهمیدیم گاهی حرفه چشم و دل ضد هم هستند....

سالی که فهمیدم گاهی حرف ها می تونن راحت دل بشکنن...

سالی که سکوت برای من بازم سخت تموم شد...

سالی که فهمیدم نباید چیزی بیشتر از اون نشون بدم که هستم...

سالی که فهمیدیم تضاد حرف و فکر بیداد می کنه.....

سالی که فهمیدم سکوت هم گاهی پر از حرفه...واقعا بهش رسیدم

سالی که فهمیدم راحت اسیره نگاه...نشم..

سالی که فهمیدم شاید زندگی بازی بیش نیست...

.....بازی هم بازنده و برنده داره دیگه.....

سالی که فهمیدم دوستی ها خیلی با ارزش تر از اونن که بخواهی گمشون کنی

سالی که فهمیدم گاهی هوس جای تمامه رفاقت ها را می گیره...

سالی که فهمیم افکاره همراه عمل آدم زندگی را میسازن نه خیالی زودگذر...

سالی که گاهی شاید تنهاترین را تجربه کردم...

سالی که حضوره سیزش برام مثله خیلی از سالها هنوز خالی مونده....

سالی که خیلی ها خاطره شدن...

سالی که قرار شد اشتباه نکنم....بازم تکراراشتباه...

سالی که قرار شد اسیره پوچ نشیم و شدیم...

سالی که بازی دل و نگاه و سکوت بازنده ای جز من نداشت...

سالی که شاید خاطرتش موندنی شدن شاد نبودن هیچ کدوم !...

سالی که گرفتاره بازی های پوچ شدم...و دوباره اشتباه...

سالی که کلی حاشیه داخلش افتاد...

...و غرق حاشیه ها شدم.....!!

 

شاید سالی پوچ مثله سالهایی که اومدن و رفتن.....

می ترسم جوانی تموم بشه و همه این سالها برام تکراری تلخ داشته باشن...

 

می گن سال که تموم میشه....از نو شروع کنیم

پارسال قرار شد از نو شروع کنیم...

شاید همش فکر و خیالی بیش نبود...

زندگی کردن و لذت بردن از اون سخت تر از اونه که بخواهی با یه تصمیم عملی بشه

و وارد بازی های پوچ این گردونه زمونه شدن....

و نا توان بودن در مقابله این بازی ها.....

و شاید کاری نمونده جز خودت را به تقدیر سپردن...

 

خوب بازم نو شدنه طبیعت را با یه شادی که شاید با دیدینه جوانه ها...

اما تا دل شاید نباشه....شادی مفهومی زود گذر داره...

و شاید فقط باید بهانه ای برای شادی کردن پیدا کنیم...

 

 

خوب امسالم گذشت...

شاید بازم کلی اشتباه...

شاید بازم کلی فکرهای دربه در...

شاید کلی شلوغی افکار که گاهی خودم رو توش گم می کنم...

شاید سالی که دلم تنبیه دوباره شد...

و ندانم به کدامین گناه بازنده بچه بازی های زمانه شدم...

البته تکرارش داره عادی میشه....!

 

 

سالی که دوستانمون رفتن....و تنهایی های دلشون را دیگه ننوشتند...

....و.....نوشته هاشون هنوز فقط هست...

شاید واقعا دیگه کم آورن از نوشتن...

شاد نوشتن درد هاشون واقعا سخت بود...و بی فایده

شاید اینقدر نوشتن که نوشتن دیگه فایده نداشت....

سالی که رفتن دیگه نیومدن...

و از اونا یادگاری همون نوشته ای پر دردشون مونده...

 

.... ترانه.. فرهاد...

 

بوی عیدی....بوی توت...

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاسه جا نمازه ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستون را سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم...

 

شادی شکستنه قلک پول

وحشت کم شدنه سکه عیدی از شمردنه زیاد

بوی اسکناسه تا نخورده لای کتاب

با اینا زمستون را سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم...

 

فکر پاشو زدنه یه دختره چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستون را سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم...

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستون را سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم...

 

بوی باغچه بوی حوض

عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

با اینا زمستون را سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم...

 

و...

 

آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد 
                                                                                       سهراب

 

 

در آخر به امیده سلامتی همه...

سالی با تغییرات مثبت...

 

...//عید همگی مبارک//...

           

 

+نوشته شده در 87/01/06ساعتتوسط امین | |

دو دلم

با فاصله ی زیاد  . . .

دستم به هیچ کدام از دل هایم

نمی رسد.

+نوشته شده در 87/01/02ساعتتوسط امین | |

انگار تا همینجا برای اینجا کافیست . از همه که با نظرها و گفته هایشان

                  همراهی ام کردند تشکر می کنم .

                 وقتی دیگر ، فضایی دیگر ، شاید .

 

+نوشته شده در 86/12/28ساعتتوسط امین | |

تو روز بودی

شب مال من بود

اصرار که کردی

راضی شدم

آسمانش را قسمت کردم

ماه و ستاره اش مال تو شد

سهمت را که بردی

تاریک شد

گم شدم

گم شدی

 

بی ماه ،

زمینم ایستاد

ماهم صفر شد

سالم نچرخید

 

خوابیدم

مردم

پوسیدم

 

روزتر که شدی

میان گورم

خواب ماه شب چهارده دیدم

+نوشته شده در 86/12/28ساعتتوسط امین | |

 

ميدوني چيه ؟

من دوستت دارم

تاوانشم هر چي باشه ميدم

دیگه از ياد تو غافل نميشم

میدونم دیوونگیه

ولی من با همین دیوونگی خوشم .

به کسی چه ؟!

+نوشته شده در 86/12/26ساعتتوسط امین | |

گفتم كه بي خبر نباشي

 بعضي ها عجيب سرزنشم مي كنند،

فكر مي كنم كمي حسوديشان مي شود كه تو هر چه سنگ مي زني من ...

همه ي ديوانگان را نمي شود با سنگ راند،

بعضي هايشان ديوانگيشان چند برابر مي شكفد

 و بیشتر مي شود .

و باز هم به قول خودم  بی خیال . . .

+نوشته شده در 86/12/26ساعتتوسط امین |

از كفشهايم فهميدند كجا بودم

پنجره و درها را قفل زدند

حتي كفش هايم را نيز پنهان كردند

اما

نيازي به آنها نيست

                                   آنها نميدانند كه من بسوي تو پرواز ميكنم . . .

+نوشته شده در 86/12/25ساعتتوسط امین |

گرفته تر از تموم شبهای بارون زده

گرفته تر از تموم بغض های نشکسته

هوای گریه دارم

بی بهونه و بی دلیل  . . .

+نوشته شده در 86/12/25ساعتتوسط امین |

چقدر سفت شده پدال دوچرخه دونفره دوستی مان زیر پایم!


حالا یا من خسته ام


یا شیب زیاد شده


شاید هم تو دیگر رکاب نمی زنی !؟!

+نوشته شده در 86/12/23ساعتتوسط امین |

من ٫ سکوت و شب

عاشق یکدیگر هستیم

و از آن لحظه که خورشید این را فهمیده

زودتر به آسمان می آید تا

 خروس های بی محل راحتمان نگذارند !

+نوشته شده در 86/12/22ساعتتوسط امین |

عيبي ندارد

از نو شروع ميكنم فراموشيه بعضي چيزها را كه تو ميخواهي

بياييد با هم بشماريم

امروز اولين روز از فراموشي . . .

اين هم تاريخش

86

12

۲۲

+نوشته شده در 86/12/22ساعتتوسط امین | |

يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين

و چند علامت سوال كمرنگ

 كه وقتي مي آيي مي روند

 و وقتي مي روي دوباره بر مي گردند

و يك دقيقه سكوت

 به احترام تمام لحظاتي كه رفتند تا بمانند . . .

+نوشته شده در 86/12/21ساعتتوسط امین | |

همیشه فکر می کردم

اشک

 شور مزه است ٫

اما امروز

وقتی چهره ی در اشک نشسته ام را دیدم فهمیدم

چقدر تلخ است .

+نوشته شده در 86/12/21ساعتتوسط امین | |

وقتی 

ادای نگرانی در می آوری


احساس میکنم کلاغکی هستم روی شاخه های درخت های خانه ات


که بی سبب صدای پاییز را در می آورم  . . .

+نوشته شده در 86/12/20ساعتتوسط امین | |

بی سلام می آیی

و

بی خداحافظ میروی !

شاید نمیدانی

هضم این رفتارت

برای من

چقدر

سنگین است .

پ.ن " لطفا کمی مراعات حال من را چاشنی رفتارت کن تا راحت تر هضم شود "

+نوشته شده در 86/12/19ساعتتوسط امین | |

 

 

ادامه مطلب پایین :

 

پ.ن 1 " امسال دلم هم تنگه و هم شكسته "

پ.ن 2 " يه چيز متفاوت از سالهاي پيش تو دلمه كه دلم دلش نمياد

بيرونش كنه"

.

.

.

.

پ.ن ۷ " خیالتو که نمیتونی ازم بگیری "

پ.ن 8 " نوشتن از یه احساس قشنگ تو روزایی که اصلا

 

 قشنگ نیست خیلی سخته "

 

+نوشته شده در 86/12/19ساعتتوسط امین | |