|
من رفتم ... به جايي كه هيشكي منتظرم نبود !
واقعا رفتم . از جایی که هیشکی منو نمی خواست به ... ... تمام لحظه هایی که با تو آنلاین بودم رو به خاطر دارم و خواهم داشت .
می خواهم بدانم درخت چیست؟ حرمت کفش های کهنه کجاست؟ من دلم" زندگی" می خواهد..... دلم می خواهد تا "شدن" بدوم و در بودن نپوسم!
مهربانتر!
عاشقش شده بودم عاشق آن هاله خاکستری دور چشمهایش عاشق آن لبخند ماسیده و دستهای بی حرکتش. عاشق آنهمه وقار و غرور ... مرده بود
تو خوبي خدا!
دروغ كه بگويم
من نقش داماد رابازي ميكنم
گل زياد بود
از خوابهاي شبانه ام
بعد از رفتن تو
من كنار پنجره اي نشسته ام كه رو به ديوار سيماني باز ميشود
با سلام . خوب سال ۸۶ هم تموم شد... سالی که اصلا خوش نگذشت... و شاید گاهی تلخ به زندگی بیهوده خود خندیدیم... گاهی خود....با دست خود دلمون را شکستیم... گاهی اسیره بازی های دو روی زمانه شدیم.... و شاید تقصیر کاره اول خودمون بودیم.. سالی که فهمیدیم هنوز برای فهمیدن خیلی راه دارم سالی که فهمیدیم گاهی حرفه چشم و دل ضد هم هستند.... سالی که فهمیدم گاهی حرف ها می تونن راحت دل بشکنن... سالی که سکوت برای من بازم سخت تموم شد... سالی که فهمیدم نباید چیزی بیشتر از اون نشون بدم که هستم... سالی که فهمیدیم تضاد حرف و فکر بیداد می کنه..... سالی که فهمیدم سکوت هم گاهی پر از حرفه...واقعا بهش رسیدم سالی که فهمیدم راحت اسیره نگاه...نشم.. سالی که فهمیدم شاید زندگی بازی بیش نیست... .....بازی هم بازنده و برنده داره دیگه..... سالی که فهمیدم دوستی ها خیلی با ارزش تر از اونن که بخواهی گمشون کنی سالی که فهمیدم گاهی هوس جای تمامه رفاقت ها را می گیره... سالی که فهمیم افکاره همراه عمل آدم زندگی را میسازن نه خیالی زودگذر... سالی که گاهی شاید تنهاترین را تجربه کردم... سالی که حضوره سیزش برام مثله خیلی از سالها هنوز خالی مونده.... سالی که خیلی ها خاطره شدن... سالی که قرار شد اشتباه نکنم....بازم تکراراشتباه... سالی که قرار شد اسیره پوچ نشیم و شدیم... سالی که بازی دل و نگاه و سکوت بازنده ای جز من نداشت... سالی که شاید خاطرتش موندنی شدن شاد نبودن هیچ کدوم !... سالی که گرفتاره بازی های پوچ شدم...و دوباره اشتباه... سالی که کلی حاشیه داخلش افتاد... ...و غرق حاشیه ها شدم.....!! شاید سالی پوچ مثله سالهایی که اومدن و رفتن..... می ترسم جوانی تموم بشه و همه این سالها برام تکراری تلخ داشته باشن... می گن سال که تموم میشه....از نو شروع کنیم پارسال قرار شد از نو شروع کنیم... شاید همش فکر و خیالی بیش نبود... زندگی کردن و لذت بردن از اون سخت تر از اونه که بخواهی با یه تصمیم عملی بشه و وارد بازی های پوچ این گردونه زمونه شدن.... و نا توان بودن در مقابله این بازی ها..... و شاید کاری نمونده جز خودت را به تقدیر سپردن... خوب بازم نو شدنه طبیعت را با یه شادی که شاید با دیدینه جوانه ها... اما تا دل شاید نباشه....شادی مفهومی زود گذر داره... و شاید فقط باید بهانه ای برای شادی کردن پیدا کنیم... خوب امسالم گذشت... شاید بازم کلی اشتباه... شاید بازم کلی فکرهای دربه در... شاید کلی شلوغی افکار که گاهی خودم رو توش گم می کنم... شاید سالی که دلم تنبیه دوباره شد... و ندانم به کدامین گناه بازنده بچه بازی های زمانه شدم... البته تکرارش داره عادی میشه....! سالی که دوستانمون رفتن....و تنهایی های دلشون را دیگه ننوشتند... ....و.....نوشته هاشون هنوز فقط هست... شاید واقعا دیگه کم آورن از نوشتن... شاد نوشتن درد هاشون واقعا سخت بود...و بی فایده شاید اینقدر نوشتن که نوشتن دیگه فایده نداشت.... سالی که رفتن دیگه نیومدن... و از اونا یادگاری همون نوشته ای پر دردشون مونده... .... ترانه.. فرهاد... بوی عیدی....بوی توت... بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط ماهی دودی وسط سفره نو بوی یاسه جا نمازه ترمه مادر بزرگ با اینا زمستون را سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم... شادی شکستنه قلک پول وحشت کم شدنه سکه عیدی از شمردنه زیاد بوی اسکناسه تا نخورده لای کتاب با اینا زمستون را سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم... فکر پاشو زدنه یه دختره چادر سیاه شوق یک خیز بلند از روی بته های نور برق کفش جفت شده تو گنجه ها با اینا زمستون را سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم... عشق یک ستاره ساختن با دولک ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب با اینا زمستون را سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم... بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی با اینا زمستون را سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم... و... آسمان هجرت خواهد کرد در آخر به امیده سلامتی همه... سالی با تغییرات مثبت... ...//عید همگی مبارک//...
دو دلم با فاصله ی زیاد . . . دستم به هیچ کدام از دل هایم نمی رسد.
انگار تا همینجا برای اینجا کافیست . از همه که با نظرها و گفته هایشان
همراهی ام کردند تشکر می کنم . وقتی دیگر ، فضایی دیگر ، شاید .
تو روز بودی شب مال من بود اصرار که کردی راضی شدم آسمانش را قسمت کردم ماه و ستاره اش مال تو شد سهمت را که بردی تاریک شد گم شدم گم شدی بی ماه ، زمینم ایستاد ماهم صفر شد سالم نچرخید خوابیدم مردم پوسیدم روزتر که شدی میان گورم خواب ماه شب چهارده دیدم
ميدوني چيه ؟ من دوستت دارم تاوانشم هر چي باشه ميدم دیگه از ياد تو غافل نميشم میدونم دیوونگیه ولی من با همین دیوونگی خوشم . به کسی چه ؟!
گفتم كه بي خبر نباشي بعضي ها عجيب سرزنشم مي كنند، فكر مي كنم كمي حسوديشان مي شود كه تو هر چه سنگ مي زني من ... همه ي ديوانگان را نمي شود با سنگ راند، بعضي هايشان ديوانگيشان چند برابر مي شكفد و بیشتر مي شود . و باز هم به قول خودم بی خیال . . .
از كفشهايم فهميدند كجا بودم پنجره و درها را قفل زدند حتي كفش هايم را نيز پنهان كردند اما نيازي به آنها نيست آنها نميدانند كه من بسوي تو پرواز ميكنم . . .
گرفته تر از تموم شبهای بارون زده گرفته تر از تموم بغض های نشکسته هوای گریه دارم بی بهونه و بی دلیل . . .
چقدر سفت شده پدال دوچرخه دونفره دوستی مان زیر پایم!
من ٫ سکوت و شب عاشق یکدیگر هستیم و از آن لحظه که خورشید این را فهمیده زودتر به آسمان می آید تا خروس های بی محل راحتمان نگذارند !
عيبي ندارد از نو شروع ميكنم فراموشيه بعضي چيزها را كه تو ميخواهي بياييد با هم بشماريم امروز اولين روز از فراموشي . . . اين هم تاريخش 86 12 ۲۲
يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين و چند علامت سوال كمرنگ كه وقتي مي آيي مي روند و وقتي مي روي دوباره بر مي گردند و يك دقيقه سكوت به احترام تمام لحظاتي كه رفتند تا بمانند . . .
همیشه فکر می کردم اشک شور مزه است ٫ اما امروز وقتی چهره ی در اشک نشسته ام را دیدم فهمیدم چقدر تلخ است .
وقتی ادای نگرانی در می آوری
بی سلام می آیی و بی خداحافظ میروی ! شاید نمیدانی هضم این رفتارت برای من چقدر سنگین است . پ.ن " لطفا کمی مراعات حال من را چاشنی رفتارت کن تا راحت تر هضم شود " |
About![]()
اومده بودم كه بمونم
Home
|